حكيم ابوالقاسم فردوسى

169

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

باز آمدن گودرز به نزد پهلوانان ايران از سوى ديگر ، آن سران كينه‌جوى و پرخاشخر ايران كه از تورانيان كين ستده و ايشان را كشته و بر پشت زين اسپ بسته بودند ، از بالا به سوى سپاه خود روى نهادند . ليك چون گودرز پهلوان با آن كينه‌جويان نبود ، از پير و جوان خروشى برآمد و گفتند : شايد كه گودرز پير به دست پيران كشته شده باشد . پس همهء سپاهيان از نديدن آن پهلوان سپاه به زارى گريستند . در آن هنگام ، ناگهان از ميان گَرد تيرهء دشت نبرد ، گرازان و شادان ، درفشى پديدار شد . پس آواى كوس از لشگرگاه برخاست و گَرد بر آسمان ، بوسه داد . بزرگان سپاه ، خندان و شادمان به پيش گودرز پهلوان آمدند . آنگاه سپاهيان به دو گفتند : شايد كه گودرز پهلوان با روانى تيره و [ شكست خورده ] از پيش پيران بازگشته است . زيرا كه پيران ، مردى شيردل و همه ساله جوياى نبرد بود . ليك گودرز پهلوان به آن سپاهيانى كه همگى از پير و جوان ، گوش به او سپرده بودند ، همهء آن كار را ياد كرد و با انگشت ، جاى نبرد را به ايشان نشان داد و آنچه را كه روزگار بر سر پيران آورده بود ، بگفت . آنگاه به رهّام بفرمود تا سوار بر اسپ شود و كمر به آوردن پيران ببندد . به دو گفت : پيران را با آن درفش و زره او به همان سان كه هست ، با كمند به زين اسپ ببند و بدينجا بيآور و هيچ به روى و ميان او دست مبر . چون گودرز پهلوان ، اين سخنان را بگفت ، رهّام بسان باد بيرون تاخت . پس تن پيران را با آن جوشنى كه در خون فرو شده بود ، به خوارى با كمند بر زين ببست و از آن كوه بلند به زير آورد . چون آن پهلوانان گردنكش ايران درفش او را از آن جايگاهِ نشان بديدند ، همگى بر گودرز - آن پهلوان زمين - آفرين خواندند و گفتند : اى نامور و اى پشت سپاه ايران ، ماه ، پرستندهء بخت تو بادا كه اين چنين با پيروزى ، جان و تن خويش را برخىِ سپاه ساخته‌اى .